;




مرصاد
سفر عشق از آن روز شروع شد که خدا... مهر یک "بی کفن" انداخت میان دل ما...


درس بزرگ برای ایرانیها..

 

  مشخص شدن ایرانی بودن عامل گروگانگیری سیدنی استرالیا باعث شوکه شدن بسیاری از ایرانی ها شده در واقع خیلی از ایرانی ها فکر نمی کردند عامل چنین حادثه ای که پرچم گروه های افراط گرای اسلامی را برافراشته بود و منجر به مرگ 2 انسان بی گناه شد "محمد حسن منطقی "یک هموطن باشه

به نظر من این حادثه تلخ ایرانی بودن گروگانگیر تا حواشی بعد از اون می تواند برای ما درس ها و تلنگرهایی داشته باشه

مردم و مسؤولان و رسانه های ایرانی هم باید بدانند در رویداد احتمالی مشابه باید بر آرام کردن جامعه و جدا کردن یک یا چند خطاکار از قشر مربوط به آن تاکید کنند

به راستی اگر مشابه حادثه سیدنی استرالیا در ایران روی می داد و مشخص می شد عامل حادثه یک شهروند افغانستان، عراق یا کشور دیگری است، واکنش مردم و رسانه های ایرانی به این حادثه چگونه بود؟ آیا ما هم می توانستیم مانند مردم مسؤولین و رسانه های استرالیا قائل به تفکیک میان فرد خاطی و جامعه وابسته به وی شویم یا اینکه حس تنفر شدیدی نسبت به کل آنها در جامعه رواج می یافت؟
 
ریشه این موضوع را هم باید در مطلق گرا بودن بسیاری از ایرانی ها با چاشنی خودبرتر بینی دونست بسیاری از ایرانی ها هنوز به شدت مطلق گرا هستند یعنی معتقدند مردم یک کشور همه یا کاملا خوب هستند یا بد

یک روزنامه خوب است یا بد. یک فرد خوب است یا بد. یک مقاله یا کاملا خوب است یا بد.

ما قدرت تفکیک ضعیفی داریم و نمی توانیم بگوییم مردم این کشور یا آن ملت این ویژگی های مثبت را دارند و همزمان ویژگی های منفی هم دارند یا فلان انسان این رفتارهای مثبت و این رفتارهای منفی را دارد یا فلان مقاله این بخش های مثبت و این بخش های نادرست یا منفی را دارد و ... .

علاوه بر این میزانی از خوبرتربینی نژادی زبانی لهجه ای و ملیتی در میان بخش مهمی از ایرانی ها وجود داره
این برتردانستن زبان، ملیت، نژاد و لهجه، نه تنها نسبت به غیرایرانی ها بلکه نسبت به بخشی از ایرانی ها وجود دارد با گشتی در مترو، اتوبوس، پیاده رو و تاکسی،شبکه های اجتماعی و ... رفتارهای تحقیر آمیز برخی ایرانی ها نسبت به هموطنان دارای فرهنگ، زبان، لهجه، نژاد و لباس متفاوت قابل مشاهده است

شاید در حادثه گروگانگیری در سیدنی بعد از مردم استرالیا  این ایرانیان هستند که به واسطه ایرانی بودن عامل جنایت غمگین اند ولی در عین حال این اتفاق تلخ شاید تلنگری باشد بر رفتارهای ما در برابر برخی هموطنان و شهروندان دیگر کشورها

 

 

مرصاد



نوشته شده توسط حسام الدین در پنجشنبه بیست و هفتم آذر 1393

.:: ::.





کربلایی ها زیارت قبول...

خوشا راهی که پایانش تو باشی

حسین جان!

 



نوشته شده توسط حسام الدین در دوشنبه بیست و چهارم آذر 1393

.:: ::.





دوستم تازه از مرخصی سربازی آمده بود. بعد از مدت ها همدیگر را در مسجد دیدیم و بعد از نماز تصمیم گرفتیم با هم  به بیرون برویم . در راه یکی دیگر از رفقا را دیدیم و سلام علیکی با او کردیم. هم مسیر بودیم. می گفت شب ها قدم زدن حس دیگری دارد. با او هم نظر بودیم و ناچار هم راه هم شدیم.

حرف هایمان از سختی خدمت سربازی و رفتار سربازان و فرماندهان شروع شد و از آنجایی که هر کس که 2 سال سربازی می رود 20 سال خاطره برای خودش دست و پا می کند، به خاطرات تلخ و شیرین  سربازی  دوستم گوش می کردیم . مطابق همه ی گفتمان های کوچه بازاری حرف هایمان به بررسی تحولات اوکراین و نرخ دلار و تورم و حجاب و روحانی و احمدی نژاد و و فیس بوک و وایبر و لاین کشید. بعد از بررسی شاخص های بورس بحث مان در مورد یکی از معضلان اجتماعی-سیاسی بالا گرفت و جناب «او» شروع به خطابه کرد و ما هم به احترام سنش به سخنانش گوش کردیم. و به اشتباه صاحب سخن را بر سر ذوق آوردیم.

صاحب سخن گرامی بعد از بررسی عوامل مختلف تاثیر گذار بر مسئله، تاثیر های مخرب آن را بر روی جامعه شمرد و در آخر سر مقصر اصلی را  «دولت» «روحانیت» و «رسانه ملی» دانست.

بعد از صرف بستنی فراز دوم سخنرانی شروع شد و راه کار های مسئله را مورد بررسی و آسیب شناسی قرار داد.

حرف هایش بد نبود و تقریبا 70 درصدش از نظر من درست بود. ولی در مورد 30 درصد اشتباه هیچ اظهار نظری نکردم.

حرف هایش تمام شد و روی نیمکت نشستیم . جناب او دیگر نای حرف زدن نداشت . سیگاری از جیبش درآورد و شروع کرد به دود کردن  دومین سیگار . جهت باد دود سیگار را به صورت من می پاشید.

گفتم: حکایت شیخ و گربه و قصاب را شنیده ای؟

گفت: نه

گفتم : شیخی گربه ای داشت و هر روز از قصابی برای گربه اش گوشت می خرید. روزی متوجه شد که قصاب کار خلافی می کند. اول به خانه آمد و گربه را از خانه اش بیرون انداخت و سپس پیش قصاب رفت و امر شرع را بر قصاب اجرا کرد . قصاب عصبانی شد و گفت من دیگر به گربه تو گوشتی نخواهم داد . شیخ هم جواب داد مطمئن باش من اول گربه را از خانه ی خود بیرون انداخته ام و بعد امر شرع را بر روی تو اجرا کرده ام.

گفت :حکایت جالبی بود!

بلافاصله من روی منبر رفتم در مورد مضرات سیگار و تاثیرات سو آن بر سلامتی و جامعه و اقتصاد را برشمردم

گفت همه ی این هایی که گفتی هواست و سیگار هیچ ضرری ندارد . اگر ضرر داشت دکترها سیگار نمی کشیدند!

آخرین پک را به سیگارش زد و آن را زمین انداخت و با کفشش آن را له کرد.

دوست سربازم شروع کرد به دادن پیام بهداشتی در مورد انداختن زباله بر روی زمین.

گفت: یک ته سیگار به زمین انداختن به کسی برنمی خورد!

دو نفری «کیش» اش کرده بودیم و فقط یک حرکت مانده بود تا «مات»اش کنیم.

به عنوان حرکت نهایی رو به او کردم و گفتم : مشکل ما در زمینه های اجتماعی و فرهنگی در وهله ی اول  دولت و رسانه ملی و روحانیت نیست. اولین مشکل ما مصلحین سیگاری اند.

مات شده بود. بحثمان بالا گرفت و جر زنی ها شروع شد. و مطابق گفتمان کوچه بازاری برای تلخ نشدن اوقات بحث را عوض کردیم....

مصلحین سیگاری....




نوشته شده توسط حسام الدین در پنجشنبه هفدهم مهر 1393

.:: ::.





پرواز از قله دماوند
 
در تاريخ 93.6.6 آقای مهدی احمدی پس از یک کوهپیمائی بسیار دشوار و با وجود گاز های خطرناک گوگرد موفق به پرواز از قله 5671  دماوند با پاراگلایدرهای اسپیدی شدند  وبحمداله بسلامت در گوسفند سرا فرود آمدند.این موفقیت بزرگ را به این عزیز بزرگوار تبریک می گوئیم.ایشان باعث افتخار استان سر افراز البرز و ایران هستند.
 
 


نوشته شده توسط حسام الدین در سه شنبه یکم مهر 1393

.:: ::.





صفحه گوگل پلاس حزب الله لبنان عکس سردار قاسم سلیمانی فرمانده سپاه قدس را با توضیح شهر آمرلی عراق منتشر کرد.

شهر آمرلی حدود 75 روز در محاصره داعش بود که طی یک عملیات ضربتی محاصره این شهر شکسته شد و هزاران نفر از مردم منطقه با ورود نیروهای عراقی به جشن و پایکوبی پرداختند.



نوشته شده توسط حسام الدین در پنجشنبه سیزدهم شهریور 1393

.:: ::.





انقلاب ها چه وقت می میرند؟
درست در آن لحظه ای که بعضی از انسان های آرمانی پیشین، که به نام انقلاب در جامعه مطرح شده اند از فرط خوردن گوشت انقلاب، نقرس بگیرند و حاضر بشوند اهداف انقلابی دو سه دهه قبل را در ملاءعام به سخره بگیرند و خود بخندند و دیگران را در آن خصوص بخندانند. همه اصول را زیر پا بگذارند تا به قدرت برسند.

آنجا دیگر انقلاب به پایان رسیده است حتی اگر شناسنامه اش را رسماً باطل نکرده باشند. در این دوره از تاریخ انقلاب هاست که اگر مردان وفادار آن انقلاب و چریک های عقیدتی تاریخ به داد آن انقلاب برسند، دوباره خون تازه در رگ هایش جاری می شود و گرنه برای همیشه به گورستان خواهد رفت.

انقلاب ها خیلی پر سر و صدا شروع می شوند اما بی سر و صدا به پایان می رسند. یعنی وقتی انقلاب شروع می شود همه می فهمند اما وقتی می میرد کمتر کسی می فهمد.

این وقتی است که در درون حاکمیت انقلاب شعارهای خود انقلاب یعنی حکومت دینی به مسخره گرفته شود و به آن عمل نشود. وظیفه انسان های صالح در چنین شرایطی این است که اگر می توانند نگذارند انقلاب خاتمه پیدا کند و اگر نمی توانند حداقل نگذارند انقلاب بی سر و صدا بمیرد. یعنی باطل ها را بکوبند تا همه چیز در سکوت خاتمه پیدا نکند.

استاد حسن رحیم پور ازغدی



نوشته شده توسط حسام الدین در یکشنبه نهم شهریور 1393

.:: ::.





در میانه جنگ دلیران تنگستان با متجاوزین انگلیسی، یکی از یاران رئیسعلی دلواری از او می پرسد:
"ما امروز می جنگیم و کشته می دهیم که چی به دست بیاوریم؟!
شهید بزرگ رئیسعلی دلواری در جواب می گوید:
"ما نمی جنگیم که چیزی به دست بیاوریم، بلکه می جنگیم که چیزی از دست ندهیم!"

فرمانده دافوس (دانشکده فرماندهی و ستاد) ارتش آمریکا، می گوید:
"پیروزی دشمن ما، این نیست که چیزی یا جایی را از ما بگیرد، بلکه این است که نگذارد ما به اهداف خود برسیم و چیزی به دست بیاوریم!"


پیروزی بزرگ و ارزشمند مقاومت اسلامی فلسطین در جنگ نابرابر غزه، بر خانواده های شهدا و رزمندگان مسلمان مبارک باد.



نوشته شده توسط حسام الدین در یکشنبه نهم شهریور 1393

.:: ::.





زندگی
الهی من هیچ نمی دانم

آیا نادان ها را در کبریای تو جایی نیست؟
الهی اگر تو اله من باشی من همیشه واله ام.
الهی تو که دیوار را شاهد کرده ای و خودت را مشهود چگونه منی که جانم از عطشت لبریز است را دست نمی گیری؟
الهی عطشی به جانم افتاده که جز با خودت سیراب نمی شود.
شمع هم اگر زیاد بسوزد خسته می شود و اگر خسته شود خاموش می شود.
مگذار خاموش شوم.
الهی روی این زمین دراز می کشم...دستانم را باز می کنم و چشمانم را می بندم...
من توی دستان تو ام...
مرا از این مهد بیرون نیانداز
من همیشه درون آغوش تو بوده ام و به دنبال آغوشی دیگر می گشتم تا آرامم کند...
الهی فکر می کردم جهانت برای من تنگ است ولی جایی که تو باشی تنگی ندارد...
آنجا به وسعت توست...

 



نوشته شده توسط حسام الدین در سه شنبه چهارم شهریور 1393

.:: ::.





بعد از ظهر یکی‌ از روزهای‌ خنک‌ پاییزی‌ سال‌ 64 یا 65 بود. کنار حاج‌ "محسن‌ دین‌ شعاری‌"  در اردوگاه‌ تخریب‌ آن‌ سوی‌ پادگان‌ دو کوهه‌، ایستاده‌ بودم‌ و با هم‌ گرم‌ صحبت‌ بودیم‌. یکی‌ از بچه‌های‌ تخریب‌ که‌ خیلی‌ هم‌ شوخ‌ و مزه‌ پران‌ بود، از راه‌ رسید و پس‌ از سلام‌ و علیک‌ گرم‌، رو به‌ حاجی‌ کرد و باخنده‌ گفت‌:
ـ حاجی‌ جون‌، یه‌ سوال‌ ازت‌ دارم‌، خدا وکیلی‌ راستش رو بهم‌ بگو.
حاج‌ محسن‌ ابروهایش‌ را در هم‌ کشید و درحالی‌ که‌ نگاه‌ تندی‌ به‌ او می‌انداخت‌، گفت‌:
- شما اول‌ بفرمایید بنده‌ تا حالا هر چی‌ می‌گفتم‌ دروغ‌ بوده‌؟
بسیجی‌ خوش‌ خنده‌ که‌ جا خورده‌ بود، سریع‌ عذرخواهی‌ کرد و گفت‌:
ـ نه‌ حاجی‌، خدا نکنه‌، می‌بخشید‌ بد جور گفتم‌، یعنی‌ می‌خواستم‌ بگم‌ حقیقتش رو بهم‌ بگید‌ ...
باز دوباره‌ حاجی‌ نگاهی‌ به‌ او انداخت‌، با این‌ تفاوت‌ که‌ این‌ بار لبخندی ‌بر لب‌ داشت‌، گفت‌:
ـ دوباره‌ که‌ گفتی‌، یعنی‌ من‌ تا پیش‌ از این‌ هر چی‌ می‌گفتم‌ حقیقت‌ نبوده‌؟

جوان‌ دوباره‌ عذرخواهی‌ کرد. حاجی‌ درحالی‌ که‌ می‌خندید، دستی‌ بر شانه‌ی‌ او زد و گفت‌ که‌ سوالش‌ را بپرسد.
ـ می‌خواستم‌ بپرسم‌ شما، شبا وقتی‌ می‌خوابید‌، با توجه‌ به‌ این‌ ریش‌ بلند و زیبایی‌ که‌ دارید‌، پتو رو روی‌ ریش تون‌ می‌کشید‌ یا زیر ریش تون‌؟
حاجی‌ دستی‌ به‌ ریش‌ حنایی‌ رنگ‌ و بلند خود کشید. نگاه‌ پرسش گری‌ به‌ جوان‌ انداخت‌ و گفت‌:
ـ چی‌ شده‌ که‌ جناب عالی‌ امروز به‌ ریش‌ بنده‌ گیر دادی‌؟
ـ هیچی‌ حاجی‌، همین‌ جوری‌!
ـ همین‌ جوری‌؟ که‌ چی‌ بشه‌؟
ـ خب‌ واسه‌ی‌‌ خودم‌ این‌ سوال‌ پیش‌ اومده‌ بود، خواستم‌ ازتون‌ بپرسم‌. حرف‌ بدی‌ زدم‌؟
ـ نه‌ حرف‌ بدی‌ نزدی‌ ولی‌ ... چیزه‌ ...
حاجی‌ همین‌ طور که به‌ محاسن‌ نرمش‌ دست‌ می‌کشید، نگاهی‌ به‌ آن ‌انداخت‌. معلوم‌ بود این‌ سوال‌ تا به‌ حال‌ برای‌ خود او پیش‌ نیامده‌ بود و داشت ‌در ذهن‌ خود مرور می‌کرد که‌ دیشب‌ یا شب‌های‌ گذشته‌، هنگام‌ خواب‌، پتو را روی‌ محاسنش‌ کشیده‌ یا زیر آن‌.
جوان‌ بسیجی‌ که‌ معلوم‌ بود به‌ مقصود خود رسیده‌ است‌، خنده‌ای‌ کرد و گفت‌:
ـ نگفتی‌ حاجی‌، می‌خوای‌ فردا بیام‌ جواب‌ بگیرم‌!
 و همچنان‌ می‌خندید. حاجی‌ تبسمی‌ کرد و گفت‌:
- باشه‌ بعداً جوابت‌ رو می‌دم‌.

 



یکی‌ دو روزی‌ از ماجرای‌ آن‌ روز گذشت‌. دست‌ بر قضا وقتی‌ داشتم ‌با حاجی‌ صحبت‌ می‌کردم‌، همان‌ جوانک‌ بسیجی‌ از کنارمان‌ رد شد. حاجی‌ او را صدا کرد. جلو که‌ آمد، پس‌ از سلام‌ و علیک‌ با خنده‌ی ریز و زیرکی‌ به ‌حاجی‌ گفت‌:
چی‌ شده‌ حاج‌ آقا جواب‌ ما رو ندادی ها ...
حاجی‌ با عصبانیت‌ آمیخته‌ به‌ خنده،‌ گفت‌:
ـ پدر آمرزیده‌، یه‌ سوالی‌ کردی‌ که‌ این‌ چند روزه‌ پدر من‌ در اومد. هرشب‌ وقتی‌ می‌خواستم‌ بخوابم‌، فکر سوال‌ جناب عالی‌ بودم‌. پتو رو می‌کشیدم ‌روی‌ ریشم‌، نَفَسَم‌ بند اومد. می‌کشیدم‌ زیر ریشم‌، سردم‌ می‌شد. خلاصه‌ این‌ هفته‌ با این‌ سوال‌ الکی‌ تو، نتونستم‌ بخوابم‌.
هر سه‌ زدیم‌ زیر خنده‌. جوان‌ بسیجی‌، حاج‌ محسن‌ دین‌ شعاری‌ و من. ‌دست‌ آخر جوانک‌ گفت‌:
ـ پس‌ آخرش‌ جوابی‌ برای‌ سوال‌ من‌ پیدا نکردی‌؟!

 


مرتضی شادکام



نوشته شده توسط حسام الدین در دوشنبه بیست و هفتم مرداد 1393

.:: ::.





داعش و دیپلماسی لبخند
 
 
 
و بی گمان اگر داعش بیاید و در سامرا جولان دهد
بعضی وزیرهای علوم
در بعضی نقاط جهان

بی خیال داعش و کربلا
در کار مهره چینی خود هستند
منظور من شاید وزیر علومی باشد در بورکینوفاسو


و بی گمان اگر داعش بیاید و در نجف جولان دهد
بعضی وزیرهای خارجه بعضی نقاط جهان
همچنان لبخند می زنند و
از هفت روز هفته شان شش روز را با پنج بعلاوه یک سپری می کنند
منظورم وزیر خارجه جایی ست مثل  گینه بیسائو


و بی گمان اگر داعش بیاید و در کربلا جولان دهد
بعضی پریزیدنت های بعضی کشورها
دنبال صحبت تلفنی با خادم الحرمین شریفین اند
تا بلند بگویند تقبل الله یا شیخ
و از کنار ماجرای سامرا یک جور بگذرند
منظورم رییس جمهور سابق چچنستان است


اصلا به شعر چه
بگذار سیاست بر میز مذاکرات همچنان لبخند بزند
تا از خنده روده بر بشود
بگذار  دیرالزور را به زور بگیرند
ما تلافی اش را در دانشگاه های مان در می آوریم 
تا جبهه اصلاحات برنده شود فردا
تا اصحاب فتنه برگردند
و داعش ایرانی شکل بگیرد
نمی شود نشست و تماشا کرد داعش را
و داعش های وطنی را
که اوضاع جهان را مساعد می بینند
هشت روزش را
با پول های آزاد شده ما
پپسی  می خورند.
نمی شود نشست و تماشا کرد
که جای یاوری  قدس
حالا
مسلمانان چچن  و هشتاد جای دیگر
سر محافظان حرم را می برند
در سوریه
در سامرا
نمی شود نشست و تماشا کرد
که هر روز سرها بر نیزه می شود
و شیخ آل سعود
برای رفع ضعف قوه بائش  هر روز
سوسمارهای داعش را روانه بیابان می کند


نمی شود نشست و تماشا کرد
که دیپلماسی ما دهانش تا بناگوش باز است
و معلوم نیست به کی لبخند می زند
اصلا گور پدر  پنج بعلاوه شش
می خواهم سر به تنش نباشد 

شش بعلاوه ی هفت
تمام اینها دروغ است
و حقیقت همین کربلاست
همین حسین شهید است
همین امام غائب ماست
که دنبال رد پایش
اصحاب دجال
به سامرا رسیده اند
طالبان و داعش دروغ اند
تمام شان از شکمبه شاه عربستان بیرون زده اند
تمام شان از آروغ شاه نفت اند
باید شلیک کرد
با گلوله
با شعر
با فریاد
با اعزام بچه های بسیجی
و شام داعش را سیاه کرد
باید  داعش را تجزیه کرد
و چهار حرفش را شکافت و بیرون ریخت
حرف نخست داعش
ترکیب دزدی است و دنائت با دیپلماسی غربی
و دومین حرفش محصول مشترک دوقلوهای به هم پیوسته  امریکا و اسرائیل است
و حرف بعدی آن
عربستان است با شاه بی خردش
که شوت است و شراب وسوسه های شیطان را نوشیده است
نمی شود نشست و تماشا کرد


فردا دوباره جام جهانی است
و فرصت دوباره شیطان هاست
که حمله کنند با داعش هاشان
با توپ های واقعی  و داورهای دیپلمات شان
که حمله کنند با فوروارد طالبان و با هافبک های سپاه ابرهه و  مربیان اسرائیلی
و پول شاه خرفت عربستان

که بگذرند از دروازه کربلا و سامرا
نمی شود نشست و تماشا کرد
حالا این خط و این نشان
نمی شود نشست و تماشا کرد
تدبیر را و امید را
که مدتی ست
مانند دیوانه ها
فقط می خندد و لام تا کام
حرفی نمی زند.

 

مرصاد



نوشته شده توسط حسام الدین در شنبه بیست و یکم تیر 1393

.:: ::.





.............. مطالب قدیمی‌تر >>

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by mersaad12
This Template By Theme-Designer.Com

منوی اصــــلی -------------------- Menu

دربــــــــــــــاره -------------------- About

اشیاء برای استفاده شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند در حالیکه امروزه از انسانها استفاده می شود و اشیاء دوست داشته می شوند . .

دوستـــــــــــان -------------------- Links

آرشـــــــــیو -------------------- Archive

پیشـــــین -------------------- Previous

دیگر مــــوارد -------------------- Others

Upload Music

میرزا حسین خان طناز الرعایا!

Online User

امکانات جانبی
theme-designer.com