;




مرصاد
سفر عشق از آن روز شروع شد که خدا... مهر یک "بی کفن" انداخت میان دل ما...


داعش و دیپلماسی لبخند
 
 
 
و بی گمان اگر داعش بیاید و در سامرا جولان دهد
بعضی وزیرهای علوم
در بعضی نقاط جهان

بی خیال داعش و کربلا
در کار مهره چینی خود هستند
منظور من شاید وزیر علومی باشد در بورکینوفاسو


و بی گمان اگر داعش بیاید و در نجف جولان دهد
بعضی وزیرهای خارجه بعضی نقاط جهان
همچنان لبخند می زنند و
از هفت روز هفته شان شش روز را با پنج بعلاوه یک سپری می کنند
منظورم وزیر خارجه جایی ست مثل  گینه بیسائو


و بی گمان اگر داعش بیاید و در کربلا جولان دهد
بعضی پریزیدنت های بعضی کشورها
دنبال صحبت تلفنی با خادم الحرمین شریفین اند
تا بلند بگویند تقبل الله یا شیخ
و از کنار ماجرای سامرا یک جور بگذرند
منظورم رییس جمهور سابق چچنستان است


اصلا به شعر چه
بگذار سیاست بر میز مذاکرات همچنان لبخند بزند
تا از خنده روده بر بشود
بگذار  دیرالزور را به زور بگیرند
ما تلافی اش را در دانشگاه های مان در می آوریم 
تا جبهه اصلاحات برنده شود فردا
تا اصحاب فتنه برگردند
و داعش ایرانی شکل بگیرد
نمی شود نشست و تماشا کرد داعش را
و داعش های وطنی را
که اوضاع جهان را مساعد می بینند
هشت روزش را
با پول های آزاد شده ما
پپسی  می خورند.
نمی شود نشست و تماشا کرد
که جای یاوری  قدس
حالا
مسلمانان چچن  و هشتاد جای دیگر
سر محافظان حرم را می برند
در سوریه
در سامرا
نمی شود نشست و تماشا کرد
که هر روز سرها بر نیزه می شود
و شیخ آل سعود
برای رفع ضعف قوه بائش  هر روز
سوسمارهای داعش را روانه بیابان می کند


نمی شود نشست و تماشا کرد
که دیپلماسی ما دهانش تا بناگوش باز است
و معلوم نیست به کی لبخند می زند
اصلا گور پدر  پنج بعلاوه شش
می خواهم سر به تنش نباشد 

شش بعلاوه ی هفت
تمام اینها دروغ است
و حقیقت همین کربلاست
همین حسین شهید است
همین امام غائب ماست
که دنبال رد پایش
اصحاب دجال
به سامرا رسیده اند
طالبان و داعش دروغ اند
تمام شان از شکمبه شاه عربستان بیرون زده اند
تمام شان از آروغ شاه نفت اند
باید شلیک کرد
با گلوله
با شعر
با فریاد
با اعزام بچه های بسیجی
و شام داعش را سیاه کرد
باید  داعش را تجزیه کرد
و چهار حرفش را شکافت و بیرون ریخت
حرف نخست داعش
ترکیب دزدی است و دنائت با دیپلماسی غربی
و دومین حرفش محصول مشترک دوقلوهای به هم پیوسته  امریکا و اسرائیل است
و حرف بعدی آن
عربستان است با شاه بی خردش
که شوت است و شراب وسوسه های شیطان را نوشیده است
نمی شود نشست و تماشا کرد


فردا دوباره جام جهانی است
و فرصت دوباره شیطان هاست
که حمله کنند با داعش هاشان
با توپ های واقعی  و داورهای دیپلمات شان
که حمله کنند با فوروارد طالبان و با هافبک های سپاه ابرهه و  مربیان اسرائیلی
و پول شاه خرفت عربستان

که بگذرند از دروازه کربلا و سامرا
نمی شود نشست و تماشا کرد
حالا این خط و این نشان
نمی شود نشست و تماشا کرد
تدبیر را و امید را
که مدتی ست
مانند دیوانه ها
فقط می خندد و لام تا کام
حرفی نمی زند.

 

مرصاد



نوشته شده توسط حسام الدین در شنبه بیست و یکم تیر 1393

.:: ::.





شهید دکتر بهشتی از جمله شخصیتهای نمونه انقلاب است که ارتباط ویژه ای با مجامع علمی داشته است، برگی از خاطرات این شهید عزیز را مرور می کنیم. روحش قرین رحمت الهی باد. طلبه جوان هر روز می‌رفت دبیرستانها درس انگلیسی می‌داد. پولش هم می‌شد مایه امرار معاش. می‌گفت اینطوری استقلالم بیشتره، نواقص حوزه رو بهتر می‌فهمم و با شجاعت بیشتری می‌تونم نقد کنم. بهشتی تا آخر هم با حقوق بازنشستگی آموزش و پرورش زندگی می‌کرد. *** از بهشتی پرسید؛ روحانی هم می‌تونه تو شورای شهر بره؟ گفت: روحانی همه جا می‌تونه بره به شرط اینکه علم اون رو داشته باشد نه اینکه تکیه‌اش به علوم حوزوی باشه. گفت: صرف روحانی بودن به فرد صلاحیت ورود به هر کاری رو نمی‌ده. *** صبح بود، یه اتوبوس آدم پیاده شدند جلوی خونه بهشتی. یه نگاهی و براندازی کردند و دوباره سوار شدند و رفتند. نگو دعوا شده بود، یکی گفته بود خونه بهشتی کاخه. یکی دیگه گفته بودند هشت طبقه است. راننده بهشتی‌شناس بود. همه رو آورده بود دم خونه گفته بود حالا ببینید و قضاوت کنید. *** بنی‌صدر که فرار کرد زنش رو گرفتند. زنگ زد که زن بنی‌صدر تخلفی نکرده باید زود آزاد بشه. آزادش نکردند. گفت با اختیارات خودم آزادش می‌کنم. بهشتی می‌گفت: هر یک ثانیه که در زندان باشه گناهش گردن جمهوری اسلامیه. *** به جمع رو کرد و گفت: قدرت اجرایی و مدیریتی رجوی به درد نخست‌وزیری می‌خوره. حیف که التقاط و نفاق داره، اگر نداشت مناسب بود. تو بدترین حالت هم، انگشت می‌گذاشت روی نکات مثبت. *** الآن بهترین موقعیته، برای کمک به پیروزی انقلاب هم هست! نیت بدی هم که نداریم. آمار شهدای ١۵خرداد رو بالا می‌گیم، خیلی بالا، این ننگ به رژیم هم می‌چسبه! بهشتی بدون تعلل گفت: با دروغ می‌خواهید از اسلام دفاع کنید؟ اسلام با صداقت رشد می‌کنه نه دروغ! *** بهشتی اسم جوان رو داده بود برای شورای صدا و سیما. گفته بودند ولی این مخالف شماست، کلی علیه شما دنبال سند بوده! گفت: او جویاست و کنجکاو. چه اشکالی دارد که سندی پیدا کند و مردم رو آگاه کند. *** همه جمع شده بودند برای جلسه. باهنر رو فرستاده بودند که بهشتی رو بیاره. اومده بود که آماده شید بریم؛ همه منتظر شمایند. بهشتی عذر خواسته بود. گفته بود جمعه متعلق به خانواده است، قرار است برویم گردش. اخم باهنر رو که دید گفت: بچه‌ها منتظرند، سلام برسونید، بگید فردا در خدمتم. *** به قاضی دادگاه نامه زده بود که: «شنیدم وقتی به مأموریت می‌روی ساک خود را به همراهت می‌دهی. این نشانه تکبر است که حاضری دیگران را خفیف کنی.» قاضی رو توبیخ کرده بود. حساس بود، مخصوصاً به رفتار قضات… *** مترجم ترجمه کرد؛ «هیأت کوبایی می‌خواهند با شما عکس یادگاری بگیرند». همه ایستاده بودند تو کادر جز مترجم! پرسید مگه شما نمی‌آیی؟ گفت: همه می‌دونند من توده‌ایم، برای شما بد می‌شود. خندید؛ باید شما هم باشید، دقیقاً کنار من! کادر کامل شد. *** گفتند حالا که «مرگ بر شاه» همه‌گیر شده؛ شعار جدید بدیم. «شاه زنازاده است، خمینی آزاده است». آشفته شده‌بود. گفت: رضاخان ازدواج کرده، این شعار حرام است. از پلکان حرام که نمی‌شود به بام سعادت حلال رسید. *** رفته بودند سخنرانی، منافقین هم آدم آورده‌بودند. جا نبود. بیرون شعار می‌دادند. آخر سر گفتند، حاج آقا از در پشتی بفرمایید که به خلقیها نخورید. گفت: این همه راه آمده‌اند علیه من شعار بدهند. بگذارید چند «مرگ بر بهشتی» هم در حضور من بگویند. از همان در اصلی رفت… *** با بی‌ادبی بلند شد به توهین کردن به شریعتی. بهشتی سرخ شد و گفت: حق نداری راجع به یک مسلمان اینطور حرف بزنی. هول شدند و چند نفر حرف تو حرف آوردند که یعنی بگذریم. گفت: شریعتی که جای خود! غیر مسلمان را هم نباید با بی‌ادبی مورد انتقاد قرار بدیم. *** اومده بودند در خانه بهشتی که یک مقام سیاسی خارجی می‌خواهد شما را ببیند. گفت: قراره به فرزندم دیکته بگویم. جمعه‌ام متعلق به خانواده است. نرفته بود. «بابا آب داد». بنویس پسر بابا…



نوشته شده توسط حسام الدین در دوشنبه نهم تیر 1393

.:: ::.





داستانی مخصوص پسرها!
سه نفر زن می خواستند از سر چاه آب بیاورند.


در فاصله ای نه چندان دور از آن ها پیر مرد دنیا دیده ای نشسته بود و می شنید که هریک از زن ها چه طور از پسرانشان تعریف می کنند.

زن اول گفت : پسرم چنان در حرکات اکروباتی ماهر است که هیچ کس به پای او نمی رسد.


دومی گفت : پسر من مثل بلبل اواز می خواند. هیچ کس پیدا نمی شود که صدایی به این قشنگی داشته باشد .


هنگامی که زن سوم سکوت کرد، آن دو از او پرسیدند :


پس تو چرا از پسرت چیزی نمی گویی؟

زن جواب داد : در پسرم چیز خاصی برای تعریف کردن نیست. او فقط یک پسر معمولی است .ذاتا هیچ صفت بارزی ندارد.


سه زن سطل هایشان را پر کردند و به خانه رفتند .


پیرمرد هم آهسته به دنبالشان راه افتاد. سطل ها سنگین و دست های کار کرده زن ها ضعیف بود .

به همین خاطر وسط راه ایستادند تا کمی استراحت کنند؛


چون کمرهایشان به سختی درد گرفته بود. در همین موقع پسرهای هر سه زن از راه رسدند .پسر اول روی دست هایش ایستاد و شروع کرد به پا دوچرخه زدن.


زن ها فریاد کشیدند: عجب پسر ماهر و زرنگی است!


پسر دوم هم مانند یک بلبل شروع به خواندن کرد و زن ها با شوق و ذوق در حالی که اشک در چشمانشان حلقه زده بود، به صدای او گوش دادند.

پسر سوم به سوی مادرش دوید. سطل را بلند کرد و آن را به خانه برد.


در همین موقع زن ها از پیرمرد پرسیدند: نظرت در مورد این پسرها چیست؟


پیرمرد با تعجب پرسید:منظورتان کدام پسرهاست ؟من که اینجا فقط یک پسر می بینم.

 

(داستانی روسی از میشالوف )



نوشته شده توسط حسام الدین در دوشنبه نوزدهم خرداد 1393

.:: ::.





بی خوابی
آنقدر بی خوابی به سرم زده که خودش خسته شده...



نوشته شده توسط حسام الدین در یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393

.:: ::.





هشت دقیقه
نگاه ها همه بر روی پرده سینما بود.

اکران فیلم شروع شد،

شروع فیلم سقف یک اتاق دو دقیقه بعد همچنان سقف اتاق, سه, چهار, پنج, ...,هشت دقیقه اول فیلم فقط سقف اتاق!

صدای همه در آمد.

اغلب حاضران سینما را ترک کردند

ناگهان دوربین حرکت کرد و آمد پایین و به جانباز قطع نخاع خوابیده روی تخت رسید.

زیرنویس فیلم

 این تنها ۸ دقیقه از زندگی این جانباز بود و ما طاقت نداشتیم ...



نوشته شده توسط حسام الدین در یکشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1393

.:: ::.





السلام علیک یا علی ابن موسی الرضا


 


 

تو حال و هوای خودم بودم که صدایی منو به خودش جلب کرد.پیرمردی که سوار ویلچر بود ؛ پشت سر هم به خادمی که او را به محل مورد نظرش انتقال میداد ؛ میگفت: شرمنده...شرمنده...آقا شرمنده...شرمنده... 

اما جوابی که از مرد خادم شنیدم منو ساعت ها به فکر فرو بود...

جواب خادم این چنین بود:

پدرم؛ شرمنده ای که داری منو قدم به قدم به بهشت نزدیک تر میکنی؟

  

گریه بهانه ای است که عاشق ترم کنی

شاید مرا کبوتر جلد حرم کنی

 

آقای من! کلاغ به دردت نمی خورد!؟

از راه دورآمده ام باورم کنی

 

با ذوق وشوق آمده ام حضرت رئوف

فکری به حال رنگ ِ سیاه پرم کنی

 

زشتم قبول؛ بچه ی آهو که نیستم

باید نگاه معجزه بر جوهرم کنی





نوشته شده توسط حسام الدین در چهارشنبه دهم اردیبهشت 1393

.:: ::.





درد شو
بیا بهت چیزی بگویم،اگر می خواهی بزرگ باشی درد شو.
برای همه ی دشمن ها...
نه یک درد معمولی
دردی که به ریشه بزنی...
((یک درد لا علاج)).دردی که ندادنند با تو چه کنند.
آنوقت بزرگ می شوی.آنوقت هم می زنندت، هم تحسینت می کنند.

ولی اگر زیر پا بیفتی.دیگر باهات کاری ندارند.از کنارت می آیند و رد می شوند.دریغ از  اینکه حتا ارزش له کردن را داشته باشی.

پ ن:

بیا ای عید اما شادی من را نخواهی دید ، مریضی دارد این خانه، پریشان کسی هستم ، مریضی هیجده ساله ، لگد ، مسمار ، در ، دیوار ، مریضی دارد این خانه ، پریشان کسی هستم...


مهدی جان! مارا به جبر هم که شده سر به راه کن، خیری ندیده ایم از این اختیارها...

یا علی مددی



نوشته شده توسط حسام الدین در جمعه شانزدهم اسفند 1392

.:: ::.





اردو...
من رفتم برادر، خداحافظ ...
(خط بالارو با تُن صدای شهید آوینی بخونید)

با اجازه همه دوستان و عزیزان، این بنده حقیر خداوند، عازم سفری سخت و خطرناک هستم که بازگشت از اون شاید بعید باشه!

خلاصه اگه ما رو ندیدید، فکر نکنم چندان براتون مهم باشه!
به قول شهید عزیز "سعید طوقانی" که ته وصیت نامش نوشته بود:
"هر کس از من هر بدی ای دیده، حقش بوده"!

خواستم از همه حلالیت بطلبم.
اگر حلال کردید که هیچ، اگر هم حلال نکردید، مجبور میشین حلالم کنید!
چون دلتون برای خانواده ام میسوزه!

بنده حقیر، بنا بر وظیفه شرعی خود، حلالیت طلبیدم و امید دارم خداوند رحمن و رحیم این بنده عاصی درگاهش را ببخشد و بیامرزد.

هیچوقت تا این اندازه، مرگ را به خود نزدیک احساس نکرده بودم!
وای که سردم شده!
لرز بدنم رو گرفته!
دست خودم نیست....

خب ترسیدم، مگه چیه؟
شما اگه بفهمید دارید سفری بی بازگشت می روید، قالب تهی نمی کنید؟ نمی ترسید؟
خالی نبندید دیگه!
همین الان اگه بهتون بگم:
شما به جای من تشریف ببرید!
همتون یخ می کنید و پا میذارید به فرار!

دروغ می گم؟
باشه عیبی نداره.
حق با شما شرّ بخوابه!
خلاصه اگر مرا ندیدید، حلال کنید که سخت محتاج دعای دوستان هستم.

فردا قراره برم جایی، "در" که هیچی، "دروازه" شهادت رو باز کردند!
ولی چه فایده، بنیاد شهید نه شهید حساب میکنه نه حق و حقوقی به خانوادم میده!

احساس عجیبی دارم....

راستش روو بخوایین، بدجوری ترسیدم ولی مجبورم برم...

حلالم کنید و دعا کنید خدا بهم رحم کنه و دوباره بیام توی این وبلاگ براتون بنویسم، عکسام رو بذارم و پز بدم!
مطمئنم خیلی دلم براتون تنگ میشه...

خدا کنه توی اون دنیا (که قطعا من جام توی بهشته!) وای فا و اینترنت و فیس بوک باشه!
فقط خدا کنه مخابرات ردش رو نزده باشه که فیلترش کنه.!
عیبی نداره سایفون به اونجا هم میرسه!
خلاصه خوش و بش با حوری و قوری و یار و دلبر ... فیس بوک هم میخواد دیگه!

اصلا فیس بوک و اینترنت مال جهمنی هاست که حوری گیرشون نمیاد، گیر بدن به حوری های بهشتی و فیض مجازی ببرن!
مگه آدم با حوری هایی که روزیش شده، چت می کنه؟!
خب راحت عین آدم باهاشون گپ می زنه دیگه!

وای؛ این دم آخر عمری، چقدر بی حیا شدم.
خدا منو ببخشه.

داشتم می گفتم که اگر دیگه منو ندیدید، حلالم کنید که سفری سخت و پر خطر در پیش دارم که معلوم نیست برگشتی در اون باشه!

...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
...
کجا میرم؟
خب دارم میرم بمیرم!
آخه فردا قراره برم اردو جهادی!
در یکی از دور افتاده ترین شهر های سیستان و بلوچستان سراوان!
همون روستایی که چندی پیش بهش حمله شد و سربازان عزیزمون رو شهید کرد!
بدجوری میترسم.
مسئول اردو جهادیمون یه جورایی شده!اردو جهادی این وقت سال؟!نمیدونم رفته کجارو دیده که انقدر پا پیچ ما شده!
نه! نور بالا نمی زنه!
بوی فرشته هارو میده!
کدوم فرشته؟
...
یا حضرت عزرائیل ... خودت منو از دستش نجات بده ...


نفر اول از سمت چپ، شهید حامد بزی، دانشجوی بسیجی که در انفجار انتحاری سراوان چابهار به شهادت رسید، در یک اردوی جهادی...







والعاقبه للمتقین



نوشته شده توسط حسام الدین در یکشنبه سیزدهم بهمن 1392

.:: ::.





رهبرم


چشم آسمونی تو
اهل روضه حسینه
توی دست زخمی تو پرچم پیر خمینه...



نوشته شده توسط حسام الدین در یکشنبه سیزدهم بهمن 1392

.:: ::.





چگونه سکوت را بر دنیا حاکم کنیم؟

Viber،skype، oovoo، whatsapp، yahoo messenger facebook، google+، twitter، avacs ،V chat  و ...

موارد بالا تنها بخشی از شبکه های اجتماعی و برنامه های چت و مکالمه هستند که مطمئنا در کامپیوتر ، لپ تاپ ، تبلت و موبایل شما  چندین نمونه از آن ها پیدا می شوند.

برنامه هایی که فارغ از کاربرد مثبت شان یک خطر بزرگ دارند. خطری که این روز ها در قالب تفریح در آمده است و شاید اعتیاد آور نیز باشد.

پرحرفی!

این برنامه ها و سایت ها کاربرشان را به پر حرفی سوق می دهند و آن ها را تشویق می کنند که زیاد با دوستان و آشنایان و حتی اشخاص دیگر ارتباط داشته باشند.

ارتباطی که هیچ سودی به نفع آن ها ندارد و بر علم و دانش هیچ نمی افزاید.

اشخاصی هستند که نصف عمرشان را در فیس بوک می گذرانند و نصف دیگرش را در مورد فیس بوک حرف می زنند و تعداد لایک ها و دوستان و حرف هایی را که زده اند به دوستانشان تعریف می کنند.

علاوه بر پرحرفی و سخنان لغو و بیهوده ، اتلاف وقت را نیز به این آسیب اضافه کنید

حضرت علی (ع) در مذمت پر حرفی می گوید:

« مَن كَثُرَ كَلامُهُ كَثُرَ خَطَؤُهُ وَ مَن كَثُرَ خَطَؤُهُ قَلَّ حَياؤُهُ وَ مَن قَلَّ حَياؤُهُ قَلَّ وَرَعُهُ وَ مَن قَلَّ وَرَعُهُ ماتَ قَلْبُهُ وَ مَن ماتَ قَلْبُهُ دَخَلَ النَّارَ »

« هر كسي كه سخنش افزايش يافت، اشتباهات او نيز فزوني خواهد يافت و هر كس اشتباهاتش افزايش يافت، حيايش كم مي گردد و هركس حيايش كم شد، تقوايش كم ميشود و كسي كه تقوايش كم شود، دلش ميميرد و هر كس قلبش مرد، به دوزخ وارد خواهد شد.»

روان شناسان نیز پرحرفی را نوعی اختلال روانی می دانند

 و نظامی نیز در شعری معروف این چنین می سراید:

با این‌که سخن به ‌لطف آب‌ست              کم‌ گفتن هر سخن صوابست
آب ارچه همه زلال خیزد                        از خوردن پر، ملال خیزد
کم گوی و گزیده گوی چون دُر                تا ز اندک تو جهان شود پُر
لاف از سخن چو در توان زد                    آن خشت بود که پر توان زد

ناپلئون نیز چنین می گوید:

تصور کن اگر قرار بود هر کس به اندازهٔ دانش خود حرف بزند چه سکوتی بر دنیا حاکم می‌شد


مرصاد



نوشته شده توسط حسام الدین در یکشنبه ششم بهمن 1392

.:: ::.





.............. مطالب قدیمی‌تر >>

Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by mersaad12
This Template By Theme-Designer.Com

منوی اصــــلی -------------------- Menu

دربــــــــــــــاره -------------------- About

اشیاء برای استفاده شدن و انسانها برای دوست داشتن می باشند در حالیکه امروزه از انسانها استفاده می شود و اشیاء دوست داشته می شوند . .

دوستـــــــــــان -------------------- Links

آرشـــــــــیو -------------------- Archive

پیشـــــین -------------------- Previous

دیگر مــــوارد -------------------- Others

Upload Music

میرزا حسین خان طناز الرعایا!

Online User

امکانات جانبی
theme-designer.com